غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

242

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

در جامع الحكايات مسطور است كه هارون الرشيد بعد از استيصال آل برمك حكم فرمود كه هيچكس از طوايف انسان مدح و ثناء برمكيان بر زبان نيارد و نقوش لطف و عطاى ايشان بر الواح خاطر ننگارد بعد از چندگاه شخصى بعرض رسانيد كه پيرى هرشب در منازل آل برمك بر زبر كوى مىنشيند و شرح فضايل و كمالات ايشان بسمع مردم مىرساند هارون در غضب رفته باحضار آن پير فرمان داد فرمان‌بران همان لحظه آن پير را به نظر خليفه رسانيدند از موقف سياست حكم بقتل او صادر گشت پير فقير گفت يا امير المؤمنين اميدوارم كه مرا آنمقدار مجال دهى كه شمهء از حال خود معروض دارم آنگاه بهرچه راى صواب نمايت اقتضا نمايد حكم فرماى خليفه گفت بگوى پير گفت مرا منذر بن مغيرهء دمشقى گويند و آبا و اجداد من در سلك اكابر شام انتظام داشتند و بسبب صنوف حوادث روزگار و نوايب ليل و نهار روز دولت من بشام نكبت تبديل يافت و از كمال اضطرار با عيال و اطفال جلاء وطن اختيار كرده بعد از احتمال انواع محن خود را ببغداد رسانيدم و عيال و اطفال را در مسجدى نشانده خود بيرون آمدم باميد آنكه شايد كسى را يابم كه مرا در جوار خود پناه دهد چون بميان بازار رسيدم جمعى از اكابر و معارف را ديدم كه باتفاق يكديگر ميگذرند با خود گفتم بيشك بدعوتى ميروند و بنابرآنكه بمرتبهء گرسنه بودم كه مجال مصابرة نداشتم از عقب آن جمع روان شدم ناگاه بدر سرائى عالى رسيدم حاجب پرده برداشت و مرا بطفيل آن مردم درون گذاشت و من بدان‌سرا درآمده در گوشهء نشستم و از شخصى كه در پهلوى من بود پرسيدم كه اين منزل كيست و سبب جمعيت چيست جواب داد كه اين منزل فضل برمكى است و موجب اجتماع عقد نكاحيست و چون آن عقد انعقاد يافت خادمان طبقهاى زر آوردند و پيش هركسى طبقى نهادند و مرا نيز يك طبق دادند بعد از آن تمسكات ضياع و عقار نثار كردند تا هركسى كه قبالهء بگيرد آن مزرعه از وى باشد دو سه تمسك بدست من افتاد آنگاه مجلس برشكسته چون قصد نمودم كه از آن سرا بيرون روم غلامى دست مرا گرفته بازگردانيد با خود جزم كردم كه زرها و تمسكات را ميخواهد كه از من بستاند اما بخلاف متوقع مرا نزد فضل برد و فضل شرط تعظيم بجاى آورد گفت ترا در ميان اين مردم غريب ديدم خواستم كه شمهء از حال تو معلوم نمايم بگوى كه از كجا مىآئى و درين مجلس چگونه افتادى من قصهء پرغصه خود از اول تا آخر تقرير كردم فضل گفت حالا متعلقان تو كجا توطن دارند گفتم در فلان مسجد فرمود كه خاطر جمع دار كه ما اسباب فراغ ترا مهيا گردانيم پس غلامى را پيش طلبيد و در گوش او سخنى گفت و تشريفى فاخر در من پوشانيد و آن روز بمبالغهء تمام مرا

--> در مجلس يحيى بن خالد در اوانيكه عقد دخترش عايشه با پسر عمش مىبستند ذكر نموده و انعامى كه درباره منذر مذكور شده از اكرام يحيى بن خالد دانسته حرره محمد تقى الشوشترى